العلامة المجلسي
237
حياة القلوب ( فارسي )
داشتن ايشان نيست ما را مگر براي مكرى كه تدبير كردهاند . پس حضرت در پيش قافله روان شد وچون داخل درّه شدند اژدها پيدا شد وناقهء حضرت خواست كه رم كند حضرت بر أو صدا زد كه : از چه چيز مىترسى ؟ خاتم پيغمبران بر تو سوار است ، پس به اژدها خطاب فرمود كه : برگرد از راهى كه آمدهاى ومتعرض احدى از قافلهء ما مشو ؛ ناگاه اژدها به قدرت الهى به سخن آمده گفت : السلام عليك يا محمد السلام عليك يا احمد ؛ حضرت فرمود : السلام على من اتّبع الهدى . پس اژدها گفت : يا محمد ! من از جانوران زمين نيستم بلكه پادشاهى از پادشاهان جنّم ونام من « هام بن الهيم » است وايمان آوردهام بر دست پدرت إبراهيم خليل عليه السّلام واز أو سؤال كردم كه مرا شفاعت كند گفت : شفاعت مخصوص يكى از فرزندان من است كه أو را محمد مىگويند ، ومرا خبر داد كه در اين مكان به خدمت تو خواهم رسيد وبسى انتظار تو در اين مكان كشيدهام ، وبه خدمت عيسى عليه السّلام رسيدم در شبى كه أو را به آسمان بردند وأو وصيت مىكرد حواريان را كه تو را متابعت نمايند ودر ملت تو داخل شوند ، واكنون به خدمت تو رسيدم مىخواهم مرا فراموش نكنى از شفاعت خود اى سيد پيغمبران . حضرت فرمود كه : چنين باشد ، اكنون غايب شو ومتعرض احدى از أهل قافله مشو . پس اژدها غايب شد ودوستان آن حضرت شاد وحاسدان أو در تاب شدند وأعمام كرام آن حضرت هر يك اشعار در مدح آن حضرت خواندند وروانه شدند تا به واديى رسيدند كه گمان آب در آنجا داشتند ، وچون آب نيافتند مضطرب شدند پس حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم دستهاى خود را تا مرفق برهنه كرده در ميان ريگ فرو برد ورو به جانب آسمان گردانيد ودعا كرد ناگاه از ميان انگشتان بركت نشانش آب جوشيد ونهرها روان شد به حدّى كه عباس گفت : اى پسر برادر ! بس است مىترسم كه مالهاى ما غرق شود ؛ پس از آن آب تناول نمودند وحيوانات را آب دادند ومشكها را پر كردند ، پس حضرت به ميسره گفت كه : اگر اندكى خرما دارى بياور . چون طبق خرما را به نزديك آن حضرت گذاشت آن حضرت خرما را تناول مىفرمود وهستهء آنها را در زمين پنهان مىكرد .